حاجيه خانم علويه كرمانى
66
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى
شمر بدتر . سوار قاطر بارى هى چماق مىزد كه اينها تند بروند . هر چه من التماس مىكردم ، تقليد مرا بيرون مىآورد . مىزند قاطر را ، به خصوص زير درختهاى پيچدار مىبرد كه تمام بدن مرا پيچها تكهتكه كردند . چادرم ، پيراهنم همه پارهپاره . رسيديم به گدار ، چهار فرسخ راه گدارى كه گويا در تمام دنيا نباشد . بىبى زبيده خانم درست كرده . [ از ] كوه صاف ، راستى راهى بيرون آورده ، دو طرف اينها را با سنگ چيده ، ديواره گذارده كه كسى پرت نشود . زمين اين را با سنگ فرش كرده ، مثل پشت مجموعه صاف ، كه آدم پايش را مىگذارد يك قدم برود ، دو قدم برمىگردد ، بس كه صاف است . آنها كه الاغ داشتند همه پياده شدند . من و سركار خان و چند نفر ديگر قاطر داشتيم كه [ پياده ] نشديم . خان كه سوار شدند ، رفتند جلو ، نوكرها پياده از عقب . من بيچاره به دست عرب پدرسوخته گرفتار ، روى قاطر مثل بيد مىلرزيدم . هى دست قاطر در مىرفت ، ده قدم عقب مىرفت و اين پدرسوخته هى قاطر را مىزد . راه به اين باريكى شتر ، الاغ ، قاطر هى مىآمدند ، مىرفتند . گوسفندى كه بايست به منى برود ، همه از اين گدار بايست بياورند ، نمىدانم چند هزار گوسفند . خلاصه پدرسوخته عرب اينقدر كار كرد ، مرا زد به زمين ، سرم شكست . نه كسى نه كارى ، غريب بىكس افتادم . خون از سرم مىريزد . از سر تا پنجهء پايم پر از خون ، بىحال افتاده . بالاى سرم را گرفت كه بلند شو ، سوار شو . فحش هم مىدهد . آخر يك اصفهانى رسيده ، خدا پدرش را بيامرزد ، به زبان عربى با اين حرف زده ، كوزه آبش را آورده ، به حلق من [ 16 ] بىكس غريب ريخته ، سر مرا بسته ، مرا بلند كرد ، سوار كرد . باز رفتيم تا بالاى گدار رسيديم به سركار خان . بالاخره همان بالاى گدار زمين بوده كه چند ده در آنجا هست ، هواى خوب و سرد . گدارش سراشيبى ندارد . آنجا منزل كرديم . زن صاحبخانه را صدا كردم . چارقد و پيراهن [ و ] لباسهايم را دادم بردند شسته ، همين قدر كه خون ظاهر نبود ، ولى همه نجس . افتادهام تا دو ساعت به غروب مانده . بعد پدرسوخته باز قاطر را آورده ، ما را سوار كرد .